ميرزا خانلرخان

232

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

روز شنبهء بيست و دويم . صبح رفتم به سر طويله . در مراجعت ديدم جمعى از زوار كرمانى كه در كنار خيابان منزل داشتند ، يك مردى از آنها يك هيكل طفلى بر روى شكمش دارد ، به‌طوريكه نصف بدن آن طفل از شكم آن مرد بيرون و يك دستش ، يعنى دست چپش آويخته و دست راست ندارد . مثل طفلى كه در قنداق پيچيده باشد . سينهء طفل به استخوان وسط سينهء آن مرد وصل است و سرش به تنش چسبيده ، يعنى گردن ندارد . از چشم و گوشش نشانى و علامتى ظاهر است . دهنش به قاعده ، لب‌هايش مشخص ، دو دندان هم در دهنش است . سرش مو دارد كه مردكه مقراض كرده بود . ريش و سبيل هم دارد كه آنها را هم مردكه چيده بود و معلوم مىشد كه فى الجمله حسى هم از خود دارد كه صدمه به او مىرسد به خود مىلرزيد ، بدون ارادهء مردكه . ولى تغذيهء او به همان غذاى مردكه است و مىگفت كه اگر به اعضاى اين جسد دستى بگذارند ، در نزديكىهاى موضع اتصال او به خود ، احساس مىكنم و الا احساس نمىكنم ، او خود احساس مىكند و مىلرزد آنوقت من مىفهمم . اين هيكل به اندازهء يك طفل سه ساله بود و خيلى عجيب است . در اين بين عماد الملك رسيد . گفت : مىخواستم بيايم به منزل شما نبوديد . بعد به اتفاق رفتيم منزل عماد الملك . اين مردكه عجيب را هم باز آوردند آنجا به دقت تماشا كرديم : بعد قدرى صحبت از بابت تنخواه اجارهء موقوفه داشتيم معلوم شد از بابت دو هزار و سيصد تومان كه حكم شده است من از ايشان بگيرم هزار و سيصد تومان به نايب اكبر داده‌اند و قبض از او دارند . از اين قرار هزار تومان باقى است و مىگويند آن را هم نبايد بدهيم ، اما سندى ابراز نكردند ماند به مجلس ديگر . عصر سوار شده صحرا رفتم تا سر آسياها . آسياى آخرى كه از همه بالاتر است مال عماد الملك است . سالى سى خروار به سنگ تبريز آرد اجاره دارد . چهار آسيا هم از آن پائين‌تر ساخته‌اند از موقوفات مير حسن خان است .